|
اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام
|
طی توطئه دسته جمعی بچه های چهارم ریاضی ریحانه النبی دبیر ادبیاتمان اخراج شد. و ما که حدودا 7 ماهی بود که در این اندیشه بودیم که چه اشتباهی کردیم به ریاضی آمدیم و مارا برای ادبیات ساخته اند وعشق اول و اخر ما در دنیا ادبیات خواهد بود و بس ؛ حال سه هفته ای می شود که پیوسته در اندیشه آنیم که که زنگ های ادبیات پنجشنبه صبح را به نحوی پیچانده و درخانه کپه مرگمان را بزاریم که مفیدتر است ، و فهمیده ایم که ادبیات آنقدرها هم جذاب نیست برای ما. ابتدا می خواهم بگویم که مرده شورببرد ما را و عشق ما را که معلم عوض می شود ، عشق ما تمام می شود. دوم آنکه مرده شور ببرد معلم ادبیات جدید را که فکر می کند ادبیات یعنی او فقط معنی واژه ها و جمله ها را به ما بگوید و ما بنویسیم و کلاس تمام شود و نه درسی و نه بحثی . سوم آنکه مرده شور ببرد بچه های ریاضی ریحانه را که به دلیل اوردن رتبه های طلایی در انواع آزمون های ازمایشی به خودشان مغرور شدند و فکر کردند که شعورشان بیشتر از معلم می رسد و زیرآب او را زدند و هیچکس ؛ هیچکس حرف های ما را نشنید که : بابا جان عشق و عاشقی به کنار، معلم عوض کردن وسط سال به نفع هیچکس نیست . بفهمید این را. و نفهمیدند و الان همگی همانند خران در گل کاسه چه کنم چه کنم ! به دست گرفته ولی اندکی از مواضع غرور خود عقب نیامده واعترافی به اشتباه نمی کنند واز آنور می روند با هزار پارتی در کلاس های آموزشگاه معلم ادبیات قبلی حاضر می شوند و ازجزوه و کلاس او استفاده می کنند واکنون ..... ( نفس عمیق ) : ما مانده ایم و عشق ِ ناکام ِ خویش و ادبیات کنکور که مسلما معنی واژه نیست . ودر آخر مرده شور ببرد معلم ادبیات پیشین ما را؛ که ما را لایق خداحافظی هم ندانست و ما خیلی وقته که دوشنبه ها زنگ سوم و چهارشنبه ها زنگ چهارم دلمان بدجور می گیرد و بسی دلتنگ « سلام بچگان » های اول ساعت و « نه خسته ، خداحافظی » های آخر ساعت شده ایم . نمی دانم؛ شاید با وضع فجیع داد و بیداد و دعوای جلسه ی آخر انتظاری هم نمیشد داشت برای دیدار خداحافظی ! و ما چقدر حسرت زده ایم که نمی دانستیم آن جلسه ، جلسه ی آخر است و سوال ها و علامت سوال های ذهن خود را نپرسیدیم . دوشنبه . زنگ سوم . ساعت 12:10 [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 21:10 ] [ مهسا ]
[ ]
ما رفتیم رای دادیم . به دو نفر. اول دبیر دیفرانسیل مان که او را بسی آدم جدی و سختگیر و دلسوزی یافتیم. دوم امیدوار رضایی که سابقه ذهنی روشنی از فعالیت هایش در امر ورزش و به خصوص فوتبال داشتیم . ما رای اولی بودیم و رای ندادیم الا به دونفر که خودمان نسبت بهش شناخت پیدا کرده بودیم و دراین باره بسی فکر نموده و به نظرات افراد مختلف که مخالفان و موافقان این انتخابات بوده گوش نموده و درآخر تصمیم را خودمان گرفتیم برای خودمان .و فکر می کنیم که این حق را داشتیم برای خودمان که رای بدهیم یا ندهیم یا به چه کسی رای بدهیم ویا چه تعداد از آن سی خانه خالی را پرکرده و صلاحیت نمایندگی بدانیم ؛ و نمی دانیم چرا در این روزها مورد تحقیر کسانی قرار می گیریم که این انتخابات را محکوم کرده و شرکت کردن در آن را با توجه به وضع موجود خریت می دانند؛ و مورد تحقیر کسانی قرار می گیریم که وقتی می شنوند ما فقط دونفر لایق دانسته ایم مارا افرادی کوته فکر می خوانند که اداره ی کشور خویش را به هیچ انگاشته اند.
ما معترضیم ؛؛؛؛ نسبت به اینکه هیچکس ، هیچکس را فاقد شعور نمی یابد و همه خواستار تحمیل عقیده خود بر دیگرانند.
[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 19:36 ] [ مهسا ]
[ ]
می نویسم ..... اینبار از مامنی جدید که شاید روزهای زیادی شنوای سخنانمان باشد . خانه ای جدید واتاقی جدید. اتاقی در سوت و کورترین نقطه خانه ؛ اتاق من ، اتاقی که درمدتی کم بهش دل بستم . من هیچ توضیحی برای نبودن این دوماه ندارم . اثاث کشی ، نبودن خط تلفن و قطع بودن نت همه بهانه است . می دانم و می دانید . ننوشتن خوب است . وبلاگ نداشتن خوب است. بی مسئولیتی هم خوب است . همه شان آرامش بخش است . دیگر مجبور نیستم از صبح زود که بیدار می شوم از نحوه پریدن نان ها از تستر گرفته تا رنگ چایی درون لیوان ، از جهت وزیدن باد به درختان کوچه گرفته تا مدل جواب سلام دادن راننده نگاهی موشکافانه داشته باشم برای زدن جرقه ای در ذهنم . این ها افکار من در این چندماه بوده. متوجه شده اید ؟ متوجه بی علاقگی من به نوشتن از خیلی وقت قبل شده اید ؟ نوشتن دلیل نمی خواهد. جرقه نمی خواهد. تنگ و گشاد کردن چشم و اضطراب و استرس هم نمی خواهد. نوشتن می اید . خودش می اید، ناگهانی . چنان ناگهانی که قدرت هرکار دیگری را از ادم سلب می کند و نویسنده طوری به دنبال قلم و کاغذ می رود که به سان معتادی پی مواد. کور؛کر؛لال نسبت به محیط شده و فقط می نویسد . دیگر نمی فهمد که داخل تاکسی است یا سرکلاس . اما حس مسئولیت پذیری بد دردی است . سنگین است ، انقدر سنگین که ابتکار را از ادم می گیرد. مسئولیت ، یکنواختی و کرختی می اورد. مسئولیت یعنی وظیفه ، یعنی اجبار .یعنی تو کاری انجام بدهی فقط برای ایکه انجام بدهی ، بدون اینکه لذت ببری . و درمقابل این احساس ادم ها به سه دسته تقسیم می شوند : دسته اول کسانی هستند که به دلیل وظیفه شناسی فی الذاتشون می نویسند، بدون انکه لذت ببرند مانند خودشیفته و khafsh . دسته ی دوم کسانی هستند که تکلیف خود و خواننده هاشان را یکسره کرده و وبلاگ را می بندن و می روند دنبال زندگیشان مثل شادی . ودسته سوم هم آدم هایی مثل من هستند که نه قدرت حذف وبلاگ را دارند و نه مسئولیت پذیری و نوشته هایی منظم و مستمر. ادم هایی که تکلیفشان با خودشان هم معلوم نیست و مشخص نیست که بالاخره چه می خواهند؟ ( جان من تا به حال کدام وبلاگ را دیده اید که اتقدر در مذمت رفتار نویسنده اش بگوید...) پی نوشت : دسته بندی های فوق قضاوت های نویسنده براساس برداشت های درونیش بوده . وبه همین دلیل حق اعتراض وارد است.
[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 19:33 ] [ مهسا ]
[ ]
فکر کنم مشکل اینه که من از سیروس مقدم خوشم نمیاد ولی احاد ملت ایران دوستش دارند . مشکل ِ خیلی پیچیده ای نیست . دوست ندارم پس کارهاشم نمی بینم ولی خیلی خودخواهانه از اینکه می بینم بقیه دارند تا ثریا رو میبینن هم عصبانی میشم . عصبانی شدن هم داره .من غم وافسردگی رو تو چهره تک تک ادم ها بعد از تموم شدن هر قسمت می بینم . ایراد اصلی کارهای سیروس مقدم نبودن کورسوی امید در 25 قسمت 45 دقیقه ای و پیدا شدن ناگهانی راهکارهای مشکل گشا درست قسمت اخره . متحول شدن ادم ها ، مردن ضد قهرمان ها ، ترویج انسانیت و رحم و مروت در قسمت اخر مخصوص فیلم های دهه هفتاده ، نه الان . البته باید به هوشمندی مقدم تبریک گفت که با وجود همه ی این ضعف ها بازم فیلم هاش. جوری میسازه که از اقبال عمومی خوبی برخوردارند . مشکل منم همینه ، این که هرشب 45 دقیقه استرس روانی بیش از حدی رو به خودم تزریق کنم ؛ واقعا اذیتم می کنه . این ویژگی با درصدی کمتر و بیشتر تو همه ی کارهای سیروس مقدم هست ، انقدر هست و انقدر منو فراری می کنه که وقتی رستگاران پخش شد و در کمال ناباوری من از این فیلم خوشم اومد به یه چیزی شک کردم ، یه چیزی درست نبود این وسط . من رستگاران رو دوست داشتم ولی کارهای مقدم رو نه . خب مگه این فیلم از همین ادم نیست ؟ چی عوض شده ؟ اولش وحشت کردم که نکنه من هم به خیل عظیم مخاطب ِعام سریال هایی پیوستم که هدفشون از فیلم تماشا کردن مرثیه شنیدنه. ولی این نبود. درگیر بودم با خودم تا اینکه یه کسی بالاخره تونست جواب منو بده ؛ ساده بود : سعید نعمت ا.... جواب اینکه چرا من رستگاران رو دوست دارم همین بود : فیلمنامه روان و روتین سعید نعمت ا... که منو پای این سریال نشوند. من معتقدم در طول یه فیلم ، به خصوص یه سریال به ازای هردو گره ای که در داستان به وجود میاد یه گره یا حداقل نیم گره هم باز شه از قصه نه اینکه با اضافه شدن قسمت ها به تعداد گره های کور قصه هم اضافه شه و همه ی گره ها خیلی اتفاقی قسمت اخر درست بشه . این باور در رستگاران رعایت شده بود واهداف قصه خیلی ریز بینانه تو طول فیلم گنجانده شده بود . دقیقا مثل این مثال میمونه که شما وقتی می خواهید یه کتاب رو یاد بگیرید اگه در طول هفته بهتون اموزش بدهند ، یاد می گیرید ولی اگه همه ی مطلب هاش بمونه واسه ی جلسه اخر تنها چیزی که بعد از پایان کلاس نصیبتون میشه سردرده . جریان تاثریا هم همینه . تا ثریا رو هم باید اضافه کنم به ارشیو همه ی فیلم های نصفه ای از سیروس مقدم که فوقش تا قسمت دهم تونستم تحمل کنم ، اونم فقط به ضرب و زور اینکه : « مهسا ازیتا حاجیانه ها مثلا .... » ولی خود ازاری ندارم که .... بابا رو اعصابه فیلم ، یه قسمتش کافیه برای اینکه شما از دنیا به کل نا امید بشی ، چه برسه همه اش ....هر شب .... البته در نگاهی منصفانه باید به این مطلب صحه گذاشت که موضوعات فیلم های مقدم بسیار نو و به روز هستند که ای کاش نگارش فیلمنامه هم با نگاهی انسانی تر انجام میشد . و همچنین حرکت رو دست دوربین که که درکمتر فیلمی شاهدش هستیم . برچسبها: سینمایی, نقد سریال [ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 11:7 ] [ مهسا ]
[ ]
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد عشق طوفانی و متلاطم است عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند عشق یک فریب بزرگ و قوی است عشق در دریا غرق شدن است عشق بینایی را می گیرد عشق خشن است و شدید و ناپایدار عشق همواره با شک آلوده است از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند عشق تملک معشوق است عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند در عشق رقیب منفور است، عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است دکتر علی شریعتی
[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 13:2 ] [ مهسا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |